229

:: 229

دوشنبه کلاسم آبزرو  شد.یه گند واقعی بود. تف تو روح بچه های کلاسم. قراره فردا باهام صحبت کنه. باز اعتماد به نفسم اومد زیر خط فقر.چون دیدم چندتا آیتم رو برام ویک زد :| یعنی لعنت به شاگردانم...

تولدش واسش چی بخرم؟ 
سوالی که مدتهاس فکرمو مشغول کرده... 
اگر کسی صدای منو میشنوه ازش میخوام کمکشو ازم دریغ نکنه :(

نزدیک هزارمین روز هستیم. میخواستم برنامه بچینماما انگیزه ندارم.چون اونم هیچوقت انگیزه ای واس این چیزا نداره.میخواستم به کافه چی بگم موقعی که کیک رو میاره روش یه شمع هزار بذاره.اما خب روم نمیشه! نمیدونم.... چند روزی مونده. خدا بزرگه

منبع : Nothing To Display229
برچسب ها :

238

:: 238

اینکه آدم سر کار نرود خیلی بد است. از آن بدتر کنکور، آن هم کنکور ارشد است. دارم به این فکر میکنم که ناب ترین لحظات جوانی ام در حال پوچ شدن است. این خیلی غم انگیز است...

دوست داشتم کنار نو رسیده مان باشم. یا گهگاهی سرکی بزنمش و بیایم خانه. که به خاطر بعد مسافت نمی شود. این هم غم انگیز است. خیلی...

اینکه خواهرم خودش را جدا میکند هم خیلی غم انگیز است. انگار میخواهد خودش را انکار کند. 

اینکه خانواده گسسته ای داریم اصلا خوشحال کننده نیست. 

کاش من هم خانواده ای داشتم!

کاش به جای وقت الکی در تل گرام گذراندن کمی کتاب بخوانم.

کاش میتوانستم به جای درس خواندن برای کنکور به مسافرت بروم. کاش میشد ایران را بگردم.

کاش شغلی داشته باشم.

کاش درآمدی داشته باشم.

کاش میتوانستم به خارج از ایران بروم.

کاش...

منبع : Nothing To Display238
برچسب ها : خیلی ,انگیز ,اینکه ,داشته باشم

از سری اهداف من اینه که...

:: از سری اهداف من اینه که...

عکس از وال . رنگی رنگی . کام

توی سال نود و پنج قطعا به درجه ای از پیشرفتهام برسم.حداقل کمی استقلال مالی پیدا کنم... 

خیلیا آخر سال میشینن و دودو تا چارتا شونو میکنن و تصمیما و هدفاشونو مرور میکنن.چه عیبی داره که من از اول سالم به این چیزا فکر کنم. البته این مسایل فکر کردنی نیس خودشون ناگهان جاشونو تو ذهن آدم پیدا میکنن. دروغ چرا، بدم نمیاد امسال دیگران کمی بهم غبطه بخورن. بعضیا شوور پولدار گیرشون میاد و سر زبونا میفتن. مام ایشالا یه موقعیتای خوبتری واسمون پیش میاد و با اشتغال و خیلی چیزای خوب خوبمون سر زبون بیفتیم. البته از طرفیم دوس ندارم سر زبونا باشم.. در هر حال اینو مطمئنم که دوس دارم مدارجی از پیشرفت رو طی کنم. 

مورد دیگه ای که دوس دارم در سال نود و پنج راجع بهم اتفاق بیفته واقعا اینه که آدم باکلاسی بشم. درسته که تو جمع یکی دوتا از دوستانم هرقدر بی ادب باشیم عیبی نخواهد داشت و میخندیم و خوشیم، اما میخوام رفتار اجتماعیم رو ارتقای زیادی ببخشم. امیدوارم خدا کمکم کنه تا این اتفاقم واسم بیفته، کمتر غیبت کنم یا اصلا دیگه غیبت نکنم و راجع به چیزایی که به من مربوط نمیشه اظهار فضل نکنم.

با هر کسی در یک سری مسائل مثل خودش رفتار کنم و اگر کسی من رو به بازی نگرفت من هم به بازیش نگیرم. شأن و شئون خودم رو حفظ کنم و رازهام رو با هرکسی در میون نذارم.

 


**این پست هر از چند گاهی مرور دوباه شود**


یادم باشد لیست کارهایی که دوست دارم انجام بدهم را هم وارد کنم


بعلاوه لیست کتابهای محبوب و در صف خوانده شدن

منبع : Nothing To Displayاز سری اهداف من اینه که...
برچسب ها : میکنن

236

:: 236
وقتی پیج چیس*تا ی*سربی رو تو اینستا دیدم دلم خواست کاش یه خانوم نویسنده بودم. قبلترش وقتی پیج یک خانوم دکتر رو دیده بودم تو دلم آرزو کرده بودم کاش رشته تجربی رو انتخاب کرده بودم. گاهی وقتا دلم میخواس یه هنرمند نقاش بودم که به موسیقیهای ناب جهان گوش کنم و توی خلوتم طرح بزنم. گاهی دوس داشتم یه شاعر بودم. گاهی دلم میخواد توی یه شهر یا حتی کشور دیگه ای دنیا میومدم. گاهی دوس دارم خواننده باشم و گاهی بدم نمیاد یه بازیگر معروف میبودم. گاهی دوس دارم یه رستوران خوب و معروف داشتم و گاهی یه کافی شاپ فوق العاده. گاهی دوس دارم کارمند بانک باشم و گاهی دوس دارم کسب و کار خودمو داشته باشم. گاهی حتی دوس دارم یه مادر خانه دار باشم که اختلاف سنی آنچنانی با بچه هاش نداره و خودم قول میدم دفعه بعدی که دنیا اومدم زود ازدواج کنم و بچه دار شم. گاهی به فروشندگی فکر میکنم، گاهی به معلمی و یادم میره که یه معلمم. حتی گاهی یادم میره که منم یه مهندس بالقوه ام و تو دلم آرزو میکنم کاش منم یه خانوم مهندس بودم. شایدم دلم میخواد از بالقوگی به بالفعلی برسم! 
گاهی فکر میکنم که اگه فلان و فلان وفلان و با جناب خان آشنا نمیشدم مسیرم به کجا میرفت و یا الان که آشنا شدیم به کجا میرم!
کسی میدونه اسم مریضیم چیه؟ :)

عکس از رنگی رنگی جانم! البته گذاشتمش نمیتونم بردارم هستش دیگه کاری به کسی نداره که!
joy
منبع : Nothing To Display236
برچسب ها : گاهی ,خانوم ,یادم میره ,بودم گاهی ,کرده بودم

230

:: 230

یکشنبه چهار بهمن


بعضیام اینقدر مسواک نمیزنن که دهنشون جلبک میبنده.بعضیام مث من که از شدت مسواک زدن دندوناشون رو ساییدن! یعنی افراط و تفریط که میگن یعنی من یا به عبارت بهتر کسی که از اونور بوم افتاده پایین!!!!

امروز یکشنبه رفتم دندونپزشکی بلخره. درسته دکتر گرون قیمتی هستن ایشون اما خب به نظرم تنها کسی اومد که ازش نترسیدم. سرانجام اولین گام رو در راستای قورت دادن قورباغه با رفتن برای ویزیت و اقدام برای گرفتن عکس برداشتم. دندونام وضع خیلی جالبی ندارن.فقط امیدوارم که پولم به درست کردن دهنم برسه.یه کم پول جمع کرده بودم که طلا بخرم.حالام میذارمش واسه دندونم.خدا کنه که بس بیاد...

منبع : Nothing To Display230
برچسب ها :

235

:: 235

نود و چهار خیلی زود داره تموم میشه. بهتره بگم تموم شد. جوری که هرچی فک میکنم چیزی ازش به یاد نمیارم. شاید این از خاصیتهای بالارفتن سن باشه. چون مثلا تا وقتی دانشجویی یه سری اَچیومِنتایی داری هر ترم. سال به سال بالاتر میری. اما از یه جایی به بعد دیگه رسما داری در جا میزنی. و این خیلی بده که امسال نه پیشرفت تحصیلی داشتم و نه شغلی! در واقع همونجایی هستم که نود و سه بودم. جز چند تا مصاحبه شغلی ناموفق چیزی نداشتم و نود و چهار هم داره به پایان میرسه. اما نود و پنج برام روشنه! 

میخوام یه مروری روی 94 داشته باشم:

فروردین توی آزمون استخدامی که اسفندش شرکت کرده بودم پذیرفته شدم و بعد از یه جدال با خان تصمیم گرفتم که برای اثبات خودم بهش توی مرحله دوم شرکت نکنم. اما بنا به دلایلی مجبور شدم به تهران سفر کنم و توی آزمون به صورت سوری حضور پیدا کنم و الحق که آزمون سختی بود و اگر میخواستم هم احتمالش کم بود که قبول شم. توی فروردین مدرک موقتم رو از دانشگاه گرفتم و ناهارش رو هم با خان بودم. درست زمانی که منتظر بودم اسمم صدا بشه تا مدرکم رو بگیرم از شرکتی که ماهها قبلش رزومه داده بودم باهام تماس گرفتن و آدرس دادن که برم برای مصاحبه ای که متاسفانه نپذیرفتنم!

اردیبهشت ماه که جواب اولیه ارشد اومد میدونستم جای خوبی قبول نمیشم با این حال انتخاب رشته کردم.

خرداد ماه زیاد اتفاق حاصی نیفتاد...

توی تابستون هم ماه رمضان رو داشتیم و من کمی، خیلی کم انسم رو با کتاب حفظ کردم. با اومدن نتایج معلوم شد که من یه دانشگاه غیرانتفاعی قبول شدم که هیچم قصد نداشتم برم...

توی پاییز هم باز دو تا فرصت شغلی ناموفق برام پیش اومد. هر دو رو برای مصاحبه رفتم و بی نتیجه موند. توی آزمون آزمایشی ثبت نام کردم و کمی جدی تر درس خوندن رو از آبان ماه شروع کردم، فقط کمی!

اوایل همین پاییز بود که متوجه معجزه ای درون خواهرم شدیم و من کمی طعم خاله شدن رو چشیدم.

توی زمستان هم باز به دنبال کردن کجدار و مریز درس خوندنم و دادن آزمونا و شل کن سفت کن مشغول بودم. آزمونایی با ترازهای 1900 تا 3500 که نمیدونم واقعا چقدر خوب یا بد بود...

تصمیم گرفتم دندونام رو تعمیر کنم...

نمیدونم. سال معمولی ای بود. اما خدا رو شکر میکنم که هرچی بود با سلامتی خودم و خونواده و عزیزانم گذشت. امیدوارم که هر سال سلامتی اولین سین هفت سین همه و ما باشه و تا آخر سال هم باهامون باشه...

ادامه مطلب
منبع : Nothing To Display235
برچسب ها : آزمون ,گرفتم ,قبول ,مصاحبه ,باشه ,شغلی ,برای مصاحبه ,تصمیم گرفتم ,شغلی ناموفق

234

:: 234
پدر واقع وقتی شب تولدت پر/ی/ شی اوضاعت بهتر از اینی که من بودم نمیشه! شب بدی واس جفتمون شد و البته فرداش کمی حالم جا اومد. شب شام رو بر عهده گرفتم و با ی کیک خونگی جشن گرفتیم. مفدار خوبی پول و یه لباس هدیه گرفتم. فرداش هم که به طور کاملا اتفاقی و برنامه ریزی نشده رفتیم و کادوی تولد جناب خان رو براش خریدیم. مبارکش باشه با اون قیمت نجومیش :)
خلاصه که روزهای بعدی هم گذشتند تا اینکه من تصمیم گرفتم واس تعطیلات 22 به من برم پیش خواهر. و این کار رو در سه شنبه بیستم بهمن ماه انجام دادم. بماند که شبش برف شروع به باریدن کرد و منُ تا مرز انصراف از تصمیمم برد، اما هر جوری بود صبح سه شنبه حرکت کردم و بعدظهر رسیدم پیشش. خوب بود. یه چرخی اطراف زدم و رفتیم خونه.  فرداش مرخصی بود و دم ظهر کمی اطراف خونه پرخیدیم و من کادوی تولد خواهر رو براش اتفاقی و بدون تصمیم قبلی خریدم و بعدش اومدیم بازم خونه. شب باز هم کمی رفتیم اطراف خونه! و من یه لباسکی خریدم. فرداش که پنجشنبه باشه رفتیم واس نی نی کمد سفارش دادیم گونو گولوی منو ^_^ ناهار هم همون نزدیکی زدیم بر بدن_شیلیک_ و وقتی اومدیم من بازم کمی همون نزدیکیا چرخیدم و یه قوطی فلزی خریدم. فرداش که بشه جمعه ظهر با دوستانم قرار داشتم و ناهار رو باهم بودیم و بعدش هم رفتیم تا یه آلاچیقی چایی خوردیم و بعدش برگشتیم. من سر راه یه کم شیرینی تر خریدم اما فهمیدم که مادر شوهرش اینا دارن میان و اومدن و خوردن شیرینیامو و رفتن :| و البته لباسای نی نی گولو رو دیدن. فرداش که بازم شد شنبه بعدظهر رفتیم سه تایی دنبال خرید و من یه لباسی خریدم. اومدیم خونه شب شام و لالا...
فرداش که یکشنبه بشه صبش رفتم تا انقلاب واس س کتاب گرفتم و بعدش واس زن داداش یه قوطی فلزی گرفتم و اومدم خونه.ناهارو سریع خوردم و پیش به سوی ترمینال شدم. بعد از گم شدن فراوان :D بلخره پیدا شدم و بیلیت خریدم و اتفاقای جالبناکی واسم رخ داد....
منبع : Nothing To Display234
برچسب ها : خونه ,فرداش ,رفتیم ,گرفتم ,بعدش ,بازم ,قوطی فلزی ,اطراف خونه ,کادوی تولد

233

:: 233

بخاطر غلط گنده ای که  کردم و در واقع گنده گوزیم از عصری در حال سرچ قیمت کت شلوار دامادی هستم تا مضنه دستم بیاد.واقعا یکی از اشتباهات عمرم رو مرتکب شدم و از همین تریبون اعلام میکنم غلط کردم که لعنت بر خودم باد ... این چه انتخابی بود من کردم؟؟؟؟؟

منبع : Nothing To Display233
برچسب ها :